دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم ! وقتی محبت کردم و تنها شدم وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد و تنها ماند تا “خـدا” را فهمید … گراهام بل ِ لعنتی عزیز ! بغضی عـــجیب گلویم را میفشارد از پشتـــ ابرها مي آمد گوشمـــ را محكم ميگرفتـــ و داد ميزد: آهــاي!بگيـــر بشين ! انقد غر نزن! همينه كه هستـــ ... بعد يه چشمكــ ميزد و تو گوشم ميگفتـــ: همهـ چي درست ميشه.... من یک زنـــــم! وقتی خسته ام وقتی کلافه ام وقتی دلتنگم بشقاب ها را نـــمی شکنم. شیشه ها را نـــمی شکنم. غرورم را نـــمی شکنم. دلت را نـــمی شکنم. در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد این بغـــض لعنتی ست!
شنیده بودم " پـــا "، " قــلب دوم " است به یــــــــک عمر زندگــــــــی شرافتمندانه اما انــــــــدام دختر غریبــــــــه را بیشــــــــتر پسندید.... سر میز شام یادت که می افتم بغض میکنم،اشک در چشمانم حلقه میزند و همه با تعجب نگاهم میکنند . دلم می خواهد بخوابم .... مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب خوابیده است این روز ها در خودم به دنبال کلیک راست میگردم، گاهی دلم می خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد ... سفید باشد... یا حداقل آبی...
چای مینوشم، و بغض می کنم ! دیگــر نـه از حــادثــه خبـــرى هسـت... بعد از اسمم ویرگول بگذارد! کمی مکث کند و بگوید:خوبی؟ آن وقت هیچ نمی گویم،فقط از گریه منفجر می شوم! خدایا...! صدایت میکنم چون در این دنیا دیگر صدا به صدا نمیرسه اما تو گفتی که شنوایی!!! واسه همین فقط تو رو صدا میکنم.... تنهام نذار چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم.... تمبر و پاکت هم هست.... و یک عالمه حرف.... کاش کسی جایی منتظرم بود.... شبها با حق به جانبی میگویند خیلی خوشی خوشی زده زیر دلــــت! هه ... آری! من میخواهم تو اینگونه بیندیشی ! از این مردم به ظاهر صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ... آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ... از دست همه خسته ام... از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدا گوش کن صدامو ... من خسته ام... فقط آینه اتاق من چینهای تنهایی چهره ام را نشانم می دهد... امروز و روز پیش خیلی بیش از همه روزهایم درمانده ام....یک غمباد مثل خوره به جانم افتاده... چشمهام برق نومیدی دارند... چند شبی است گلویم عجیب میسوزد... به کجا می روم؟! نمی دانم... حوصله زنده ماندن را ندارم... مهدیس تنها خسته ام... از صبوري خسته ام... از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند... از اشك هايي كه قاه قاه خنده شد... و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ، در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . . این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ... برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....! چه دارم می گویم؟!!! و انتهای داستان وسوسه های بی سرانجام من به تو رسید... میدانی؟ من همیشه در وسوسه های دلم شکست می خورم...همیشه چیزی ناپیدا...چیزی ماورای دید من و تو...چیزی که مخالف عواطف من است خواسته هایم را می میراند...و من می نشینم و فقط دور شدن آرزوهایم را می بینم!!!راستش پوست کلفت شده ام...دردم نمی گیرد به این زودی ها...فقط زجر می کشم خورنده...آنقدر که چاک چاک می کند هوای وسوسه ام را...آنقدر که سبب می شود دیگر مصدری به نام خواستن در من بی معنی شود... وقت رفتن است...با تمام خواستن هام... من عادت کرده ام همیشه دست های دراز شده به سمت رویاهای اندکم را - که حالا تا همیشه دیگر نیستند- جیــــــــــــــــــــــــــــز کنم نمی دانم حالا که می نویسم چقدر گریه قرار است آستین های لباسم را شــــــــــور کند بی تو...اما قول می دهم دیگر وسوسه نکنم برگردی... شاید هم حکایت پایانِ ناپیدای ما به از دست رفتنم برسد... نگرانم نباش...قول می دهم زیر خاک دیگر دردسر نکشم... من برای هر حادثه ای قربانیم... دوستت دارم بی وسوسه مهدیس تنها
تلفنی که زنگ نمی خورد که
نیازی به اختراع نداشت !!
حوصله ات سر رفته بود
" چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛
می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده مان
و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی
که اختراعش نکرده ای را
نمی خوردیم !!
ساده بگویم گراهام بل عزیـــز !
حال ِ این روزهای مرا ، تــو هم مقصری ... ![[تصویر: i9tpyvbl7udt68y27kyj.jpg]](http://persian-talk.tk/images/i9tpyvbl7udt68y27kyj.jpg)
شبیهِ بغضِ مــــــــادری
که در را به روی صاحب خانه
آن هم پس از سه ماه دیــــر کردِ کرایه خانه باز میکند!
شبیهِ لحظهای که
بـــابا
آبِ دهانش را قورت میدهد و
می گوید؛
دخترم!
خواستگار آمده است
چایی داریـــم؟!! ![[تصویر: 8glqo57in79eau9fkryt.jpg]](http://persian-talk.tk/images/8glqo57in79eau9fkryt.jpg)


![[تصویر: 0ypq0ajtb7wzt7lc9j.jpg]](http://persian-talk.tk/images/0ypq0ajtb7wzt7lc9j.jpg)
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد...

![[تصویر: 72poy9u2ynmcyltg2qvf.jpg]](http://persian-talk.tk/images/72poy9u2ynmcyltg2qvf.jpg)
اما….
از چشـــــم هایشان معـلـوم است که
اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ،
گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه...
امّا باور نداشتــــــــم
تا آن زمــــان كه فهمیــــدم
وقتـــــی دل مانـــدن ندارم ...
پای ایســــتادن هــــــــــم نیست ...!!! ♥♥
دخــــــــتر غریبــــــــه ....

.
.
.
.
لبخندی میزنم و میگویم:چقدر داغ بود...!!!

می گویند : آب نطلبیده ، مــراد است.
هر چه بالا پایین می کنم ، نمیفهمم
این چشمانم پس کی مراد میگیرند؟!
تا از خودم copy بگیرم و کنار خودم paste کنم ...
شاید از این تنهایی خلاص شوم ...!!

گوش هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم...
دلم یک حس سرد می خواهد...
مثل وقتی که سرت را زیر آب می کنی و همه چیز در کندی زمان
و آبی مکان پیش می رود...
آرام آرام...
دلم آرامش می خواهد...
![[تصویر: 90b3jp1d80lbmz2qjgz1.jpg]](http://persian-talk.tk/images/90b3jp1d80lbmz2qjgz1.jpg)
هیچکس مرا به یاد نمی آورد !
این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !
و من ...
حتی آرزوی یکی نبودم ...
و نــه از اعجــاز چشــم هـــاى آشنــا ...
از دلتنگــى هـــایــم كــه بگــذریــم ،
تنهـــایــى تنهـــا اتفـــاق ایــن روزهـــاى مــن اسـت!!!
نه با دکمه های ســــــرد کيبورد ....
.
.
دلتنگي را با اشک مي نويسند!!!
تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستم .
تو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..
تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...
پس چــرا !!! پس چرا ،پرونده مو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی.؟؟؟


زیر دوش آب سرد
رها میکنم بـغـــــض
زخمهایم را
هیــــچ کس اشکهای بی کسی ام را نــدیــد

تو همیشه محکومی به ماتم ...
تنها آینه اتاق من غمگین تر از من است...
تارهای صوتی گوشهایم فقط در شنیدن حادثه های تلخ حساسند...
راستی خدا! چند روز دیگر مانده تا رخت سپید مردگان تن پوش همیشگی ام شود؟
کاش به کودکی هایم بر می گشتم که تنها وسوسه روزگارم داشتن عروسکی بود که جیب خالی پدرم آن را از من دریغ می کرد...که تمام دغدغه روز و شبم دوختن پیراهنی ظریف بود بر تن عروسک پیرم که زیبایی پنهانش را به رخ عروسک زیبای پشت شیشه ای سخت بکشم...و چه شکستی خوردم وقتی مادرم ناخواسته لباس آرزوهایم را دور انداخت...می دانی ؟آن پیراهن کوچک تکه ای از بهترین لباس آن روزهایم بود که پاره کردم...چقدر شکست خوردم من آنروز...
| MisS-A |


