قطره های باران عجولند،
زود می آیند و می روند،
و من تنها در این سوی پنجره
به تولد حلقه های امید قطره ها می نگرم.
روزهام سیاه تر از شب هام بشه اما هيچكس توي هيچ جاي دنيا دردي كه من كشيدم نكشه روزايي كه من گذروندم نگذرونه هيچ آدمي تو دنيا غم اين روزاي منو نداشته باشه خدا با من كه نساختي من كافيم براي زجر كشيدن اين بلا رو سر كس ديگه اي نيار من راضيم،صبر ميكنم تا لحظه ي پر شكوه مرگ قسم ميخورم اما اين كارو با كس ديگه اي نكن خداااااااا تنهایی من... ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر... قدیما که مشق مینوشتم وقتی به ته خط میرسیدم ... با خودم میگفتم :نقطه سر خط... حالا... به ته خط رسیدم اما نه از نقطه خبریه !!! و نه از سر خط... میخوام برم مسافرت ... اما !!! شاید برگشتی توش نباشه ...! درست مثل ته خط... به خدا روم نمیشه دیگه باهات حرف بزنم ... خیلی پشیمونم ... خیلی .... حالم از خودم بهم میخوره کی میمیرم. که همه از دستم راحت شن؟ یعنی میشه یه روزی بمیرم ... یه روز دیگه، نباشم ... فقط یه اسم ازم بمونه بزرگترین آرزومه خسته ام از این زندگی .. کاش آرزوم براورده میشد ... کاش ... نه انقدر پاکم که مرا کمک کنی ... و نه انقدر بدم که رهایم کنی ... میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم . هرچه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی ... که آنقدر تنها هستم که بی تو یعنی هیچ ... یعنی پوچ ... آموختم که وقتی نا امید میشوم این خداست که با تمام عظمتش عاشقانه انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم. آموختم اگر تا کنون به آنچه خواستم نر سیدم خدا برایم بهترینش در نظر گرفته... آموختم که زندگی سخت است ولی من از او سخت ترم... چـقــدر سـخـتــ اسـتــ کهـ لبـــریــز باشـی از گفتــن آهسته رد شو غم با خودم گفتم: تفاوت من با دختری که همیشه می خندد در اقبال بلند او و بخت کوتاه من نیست... حالا من معتقدم باید مهارت خندیدن را آموخت... من روی همین صفحه سیاه میخوام متن های اشک آلودم را ببینم و بخندم... این برای شروع گمان می کنم خوب باشد... مهدیس تنها روحم می خواهد برود ... یک گوشه بنشیند ... پشتش را بکند به دنیا ... پاهایش را بغل کند و بلند بگویید "من دیگر بازی نمی کنم" تصور کنید غریبه ای را زیر باران که می گرید تا خیسی چشمانش دل شما را نیازارد , تصور کنید مردی را که نمی خواهد در شعرش به عشق جسارتی شود , تصور کنید آنرا که می کوشد تا حس عاشق ماندنش به حبس تعبیر نگردد و تصور کنید آنرا که نَ – شاید عاشقی را خوب آموخته باشد !! آری این منم , همان غریبه که باران می شوید از رخسارم , اشکهایم را , این منم که می کوشم تا عاشقی را چنان تفسیر کنم که تا عهد جانان در نفس ماند به خوبی , این منم که انبساط افکار را میشکافم با ناله های و این منم که آخرین غزلها را می سرایم برای افطاری روزه مرثیه های عاشقانه ها. ببخشید مرا اگر بوی زخمم و زجه های کبودم آزارتان میدهد , ببخشید مرا اگر صدای گریه سنگینم می شکند سکوت سردتان را , ببخشید مرا اگر ناله های دلم گوشه دنج دلتان را آزرد. این منم که نابخشوده ترینم برای پریشانی دل سبز سپیدار تان. تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... هیسسسسسسسسسسسسسسسسس مهدیس تنها ای مترسک ! آنقدر دستهایت را باز نکن ، کسی تو را در آغوش نمیگیرد ایستادگی همیشه تنهایی می آورد ..... نزدیک شدن به دورترین افکار زنی که درد بی کسی را به مسلخِ کوچه پس کوچههایِ شهر برده زنی که هر شب به پابوسِ کابوسهایِ مردانه میرود و سحر گاه ها ا ا ا ا ی روزگار لعنتی با دختران غریب خود چه میکنی ؟؟؟؟ به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد ، دل خوش باشم به داشتن کسی که در کوچه پس کوچه های شهر دست دیگری را در دستانش می فشارد و شب که به خانه می آید خسته است و کنج اتاق خواب در حال استراحت از نوع پیامک دادن به او من می خواهم دختری باشم از عصر یخبندان که به جای مردمک دوتکه یخ الماسی در چشمانش گذاشته است هرگاه که من مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند در دنیا هیچ چیز بجز سیاهی ندیدم چشمانم ، چشمانم را هم باز بگذارید تا بدانند هنوز چشم انتظارم دهانم را هم باز بگذارید تا بدانند هنوز ناگفتنی هایی دارم در تابوت را هم باز بگذارید تا شاید بیاید آنگاه صلیبی از یخ بر سره مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب گشته بر خاکم بگریـد شما نگریید ، دیگران نگریند ، هیچکس نماند همه بروند تنها بودم می خواهم تنها بمانم تنها سنگ قبر است که هم تاریخ تولد و هم تاریخ وفات بر روی ان نگاشته میشود. سنگ قبر من تکه سنگیست در ساحل خلیج فارس؛ که روزی برای اولین بار بر روی ان تکه سنگ کنارم نشستی و به صدف بی جان دلم دری گرانبها ارزانی کردی ............ و روزی دیگر و بعد از گذشت یک سال باز بر روی همان تکه سنگ این بار تو با صدایی بغض آلود نوای رفتن را زمزمه کردی ومن با چشمانی گریان ؛ غرق شدن قطره های باران عجولند، زود می آیند و می روند، و من تنها در این سوی پنجره به تولد حلقه های امید قطره ها می نگرم. امشب باز هم پستچی پیر محله ی ما نیومد... یا پستچی را...
هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..
ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...
بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...
مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم
تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....
تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....
قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت
و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....
و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......
و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت


![]()

ولــی ...
در هـیــچ ســـویـتـــ مـحــرمـی نبـــاشــد ... !!!


تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان...![]()
دارم نخاع عاطفه هایم را قطع می کنم...
فلج ،شاید درمان این همه تراوش دردآور در من باشد...
تفکراتم هم که همه چرک کرده اند...
همین مانده بوی فرسودگی ام به گوش حشرات فاسدخوار برسد...
باید همین الان قطع کنم عاطفه ام را...
ایستادگی همیشه تنهایی می آورد ...

.
.

به دنبال کسی هستم...
دلش غمگین ، خودش ساده ، کمی از جنس ما باشد
وصیت . . .

امید...
یا باید خانه مان را عوض کنم
تو که هر روز برایم نامه می نویسی ... مگه نه؟
| MisS-A |